فریاد بی صدا
نمیدانم این را دیدی كه من به خاطر تو به همه ی خلقت كفرگفتم؟ خیلی سخته وقتی آدم یه مدت از کسانی که دوستشون داره و جایی که دوستش داره وازش خاطره داره دور باشه...به اجبار.... خیلی سخته تحمل حرفهای کسانی که وقتی باهات می حرفن و می خوان آرومت کنن و وقتی که از مشکلات و سختی هات باهاشون می حرفی، از درد و رنج دوری های اجباری... تنها حرفی که می زنن اینه:... امیدوار باش... اینا همش یه روز تموم میشه.... کلمه ی امیدواری گرچه ممکنه آرومت کنه ولی وقتی طرفت که این حرفو بهت میزنه می بینی... وقتی می بینی اون حتی ۲روز هم این دوری رو تجربه نکرده و داره حرف بزرگترها رو واست ترجمه می کنه و میگه... واقعا اعصابت بهم می ریزه... دلت می خواد..... از انسانها غمی به دل نگیر، زیرا خود نیز غمگین اند، با آنکه تنهایند ولی از خود می گریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شك دارند، پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند. تمام زندگیم را دلتنگی پر کرده است... تو کجایی سهراب؟!آب را گل کردند،چشم ها را بستند و چه با دل کردند. وای سهراب کجایی آخر؟! زخم ها بر دل عاشق زدند،خون بر چشم شقایق کردند،تو کجایی سهراب؟!! که همین نزدیکی عشق را دار زدند،همه جا سایه دیوار زدند وای سهراب دلم را کشتند..
دلم باران میخواهد به همین سادگی. دلم تنگ قدم زدن زیر بارشی بی وقفه است آنچنان که
تو همه ی هستی ام بودی توسرچشمه ی خلقتم بودی
ای امید بی پایان بعد از تو دیگر امیدی برای ماندن ندارم
امشب میخواهم تو را بهیاد بیاورم...
چشمانم را میبندم و میخواهم به یاد بیاورم روزهای خوب با تو بودن را
چه روزها كه به انتظار آمدنت ایستادم و امیدم این بود كه خواهی آمد
بیاد ندارم حتی لحظه ای در آمدن تاخیر كرده باشی
میدانم كه امروز برای اولین بار در جایی دیگر تو منتظر من هستی و امروز چندمین روزیست كه تاخیر كردم
عشق من میترسم .... میترسم از اینكه از انتظار خسته شوی .....من هیچ وقت تنهایت نگذاشتم و میدانم امروز تنهایی
به من بگو ...
آنجا همه چیز خوب است .... آنجا كسی هست كه هنگام ناراحتی مرحم دردهایت باشد
میدانم....به خدا میدانم تنهایی سخت است
برای من كه كشنده است خوب من
ترا به خدا كمی تحمل كن
می آیم ...به خدا قسم می آیم .... من خیلی بی تابم .... به اندازه ی سهم توام بی تابی میكنم.... عشق پاكم من به جای توام
اشك میریزم ...مبادا اشك بریزی
من می آیم .... آمدنم را به ثانیه حساب كن
و انگاه من ثانیه ها را خواهم كشت
دلتنگی از کسی که دوستش داشتم و عمیق ترین درد ها و رنجهای عالم را در رگهایم جاری کرد !
درد هایی که کابوس شبها و حقیقت روزهایم شد؟ـ دوری از تو حسرتی عمیق به قلبم آویخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهای دردناک داغ ستم پوشاند .
...
دلتنگی برای کسی که فرصت اندکی برای خواستنش ؟ برای داشتنش داشتم.
دلتنگی از مرزهایی که دورم کشیدند و مرا وادار کردند به دست خویش از کسانی که دوستشان دارم کنده شوم .
در انسوی مرزها دوست داشتن گناه است؟ حق من نیست ؟ به اتش گناهی که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .
رنجی انچنان زندگی مرا پر کرده است؟آنچنان دستهای مرا از پشت بسته است? آنچنان قدمهای مرا زنجیر کرده است که نفسهایم نیز از میان زنجیر ها به درد عبور می کنند . . .
دوست داشتن تو چنان تاوان سنگینی داشت که برای همه عمر باید آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .
همه عمر ؟ داغ تو بر پیشانی و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .
تو نمایش زندگی مرا چنان در هم پیچیدی که هرگز از آن بیرون نیایم. . . آنقدر دلتنگ دوریش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خویشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستیم را خوره بی کسی و تنهایی می جود . . .
به او نگاه می کنم ؟ به او که چون بهشت بر من می پیچد و پروازم می دهد .
به او که لبهایش از اندوه من می لرزند .
به او که دستهای نیرومندش ؟عشقی که سالها پیش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من می نوشاند . . . . .
به او که چشمهایش در عمق سیاهی می خندید و دنیایم را ستاره باران می کرد.
به او که باورش کردم و دل به او باختم
به او که دلم می خواهد در آغوشش چشمهایم را بر هم بگذارم و هرگز؟ هرگز ؟هرگز به روی دنیا بازشان نکنم .
به او که تکه ای از قلب مرا با خود خواهد برد
به او که مرزهای سرنوشت ؟ سالها پیش دوریش را از من رقم زده است. سراسر زندگیم را اندوهی پر کرده است که روزها و ماهها از این سال به سال دیگر آنها را با خود می کشم و میدانم که زمان ؟ شاید زمان ؟ داغ مرا بهبود بخشد ولی هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت این دیوار شیشه ای نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .
لبهایش لرزش لبهایم را نوشید و دستانش ترس تنم را چید و نفسهایش برگهای رنگین خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد
وقتی سوزنشان را نخ میکنی تا برایت دروغ ببافند ...
چقدر میچسبد سیگارت را در گوشه ای بکشی
و هیچ کس با خنده های تو
به عقده هایش پی نبرد
از آدم ها دلگیرم
که خوب های خودشان را از بد تو
مو شکافی میکنند
و بدهایشان را در جیب های لباس هایی
که دیگر از پوشیدنش خجالت میکشند پنهان میکنند
از اینکه ژست یک کشیش را میگیرند وقتی هوای اعتراف داری
و دردهایت را که میشنوند
خیالشان راحت میشود هنوز میتوانند کمی خودشان را از تو
کشیش تر ببینند
از آدم ها دلگیرم
وقتی تمام دنیایشان اثبات کردن است
همین که گیرت بیاورند
تمام آنچه را که نمی توانند به خورد ِ خودشان دهند به تو اثبات می کنند
به کسی غیر از خود
برتری هایشان را آویزان کنند
تا از دور به کلکسیون افتخاراتشان نگاه کنند
و هر بار که ایمانشان را از دست دهند
آنقدر امین حسابت میکنند
که تو را گواه میگیرند
ایمانشان که پروار شد با طعنه میگویند :
این اعتماد به نفس را که از سر راه نیاورده ام
از آدم ها عجیب دلگیرم
از اینکه صفت هایشان را در ذهنشان آماده کرده اند
و منتظر مانده اند تا تکان بخوری و ببینند به کدام صفت می نشینی
و تو را هی توصیف کنند ... هی توصیف کنند ... هی توصیف کنند
خنده ات بگیرد که چقدر شبیهشان نیستی
دردشان بیاید ...
و انتقامش را از تو بگیرند ...
تا دیگر به آنها این حس را ندهی که کسی وجود دارد که شبیهشان نیست
از آدم ها دلگیرم
که گرم میبوسند و دعوت میکنند
سرد دست میدهند و به چمدانت نگاه میکنند
دلت ....
دلت که از تمام دنیا گرفته باشد
تنها به درد بازگشت به زادگاهت میخوری
دلم گرفته است ...
همین را هم میخوانند و باز ...
خودشان را آن مسافر آخر قصه حساب میکنند
سیراب شود پوست خسته و بدن تشنه ام. دلم میخواهد همراه با ترنم آوای بی همتای اشکهای آسمان، من بی تاب، سفر کنم به آنجایی که دیگر حرفی نیست، دردی نیست ، مرزی نیست. بروم تا عمق آرامش ناکجا آبادی که روح بیقرارم ، این چنین بر دیواره های قفس تنم نکوبد و حق مسلم آزادیش را طلب نکند من در این وادی غریب به انتظار چه نشسته ام؟ در این خلوت خود خواسته بیگناه ، که را میجویم؟ مرا که با دیروز و امروز کاری نیست...
| Power By:
LoxBlog.Com |

